دیک دیویس

درخوشترین زمانی از فرمانروائی خسروِ ساسانی، پرویز، باربدِ خنیاگر خود را در میانه درختان پردیس پنهان می کند تا از آن گوشه ناپیدا سرود خویش در ستایش شُکوه باستانی پارس را سردهد: شب هنگام که با روان شدن خورشید، آسمان پرده ی خواب بر سرباغ می کشید، باربد گوشمالی به سازخویش داد و به آوازی حماسی آغاز کرد. پنهان در انبوه درختان و سیاهی شب سرود "دادآفرید" را سرود و پادشه را از شهد نوای خویش به مستی و مدهوشی افکند. همراهان رکاب همایون و ندیمان حضور نیز شگفت زده از آن چه می گذشت سخنی جز بیان سرگشتگی خویش برزبان نمی توانستند آورد. خسرو از آنان خواست که به رهگیری نوا برخیزند اما آن کند وکاو نیز جز بر حیرت ایشان نیافزود.

تا ساقی سیمین ساق پیاله ای گرداند و در کف خسرو نهاد باربد مُقام بگردانید و به تصنیف "نبرد قهرمانان" آغاز کرد. رامشگر چیره دست می خواند و خسرو نیمه مست دل به ساز و آواز او می سپرد. پادشاه، آن گاه، دوباره فرمان به یافتن خنیاگر راند. ندیمان مشعل به دست به هرسوی باغ روان شدند امّا در پس برگ های سبز بید و سروهای آزاد جز نازک خرامی های قرقاولان درمیانه ی گل ها چیزی نیافتند. خسرو پیاله ای دیگر خواست و به ساز و نوای نو گوش خواباند و این بار سرودی دیگر همراه ناله عود شنید که بعدها «سبز در سبز» نام گرفت که ادعیه جادوگران را همراهی می کند.

باربد ازعدالت و نبرد و سحر سخن می رانًد و سرود می خوانًد، خسرو پرویز، دل شده و سرگشته از آن چه می شنود، نه رامشگر پنهان را می شناسد و نه از جایگاه او نشانی دارد. می گویند یک مترجم آرمانی نیز باید همچون باربد باشد. باید هرچه در توان دارد به کار بندد تا داستان های باستانی را به زبانی شیرین و به شیوه ای کارآمد با دیگران در میان آورد امّا، همچنان باربد، در گوشه ای و در پس شاخ و برگ باغ تاریخی که به وصف زیبائی اش نشسته است، باید پنهان بماند.

مترجم آن چه را که از آنِ او نیست دست به دست می کند و ازین روست که وی باید درپس زمینه ی متن و در شاخ و برگ باغی به هنگام غروب، از دیده ها نهان شود. با این همه وظیفه ی او چندان که می نماید ساده نیست: دست به دست کردن معنا میانجیگری او را می طلبد تا متن را به سخن آورد، مترجم، چنان که باربد، صدای خویش را به آن می افزاید و در چند و چون این افزودن دست به چه گزینش های ریز و درشتی که نمی گشاید. بی شک این گزینش ها بر بازنمائی متن و دریافت او از آن چه که اینک به کار ترجمه اش نشسته است، تأثیر می نهد. این جا من برآنم تا پاره ای از گزینش ها را که به هنگام ترجمه کردن شاهنامه در کار کرده ام با شما در میان آورم.

نخستین گزینش پیشِ روی مترجم یک روایت شعری این است که آیا شعر را به نظم برگرداند و یا به نثر ترجمه کند. طبع من همواره ترجمه ی شعر به شعر را برگزیده است. برابر این گزینه، ترجمه ی روایت شعری را می توان در کالبد شعر سپید (blank verse) ریخت ویادر بیت های حماسی گنجانید. سنّت ادبی زبان انگلیسی با این هردو گونه آشناست. سال ها پیش من پاره ای از شاهنامه یعنی داستان سیاووش را در کالبد شعر سپید انگلیسی کشیدم ولی امروز افسوس می خورم که چرا شیوه ترجمه به شعر مقفا را برنگزیدم زیرا شاهنامه فردوسی خود موزون و قافیه دار است ومترجمی که در پی بازنمائی کیفیت های ظاهری متن اصلی نیز هست می بایست چنان قالبی را در ترجمه بکار بندد. از دیگر سو، ترجمه تمامی شاهنامه به نظم کار خُردی نیست. در نخستین سال های دهه 1980 من و افخم دربندی به ترجمه ی منظومی از منطق الطیر عطار دست گشودیم. کار برگردانیدنِ به تقریب چهارهزارو پانصد بیت این کتاب دو سال به درازا کشید و نسخه ای در دویست و سی و چهار صفحه شعر انگلیسی پدید آورد.

شمار بیت های شاهنامه ده برابر آنِ منطق الطیر است و به همین قیاس، ترجمه اش بیست سال زمان می برد و شماره صفحه های کتابش سر به دو هزارو پانصد برگ می ساید و همین شمار ناشران کتاب را از نسخه من می رماند. تازه اگر ناشری به کار چاپ این اثر خطر کند، به راستی چند کس کمر به خواندن تمامی آن خواهند بست؟ حتی در اوج دوران نظم آفرینی در فرهنگ و ادب انگلیسی، یعنی در سده های شانزدهم و هفدهم نیز هیچ شاعری پای از مرز دو هزار بیت فراتر ننهاد و هیچ شعر سپیدی نیز رسیدن به چنین رتبه ای را آرزو نکرد. امروز، بی شک، ترجمه موزون همه شاهنامه هیچ خواننده ای نخواهد یافت. پس چاره ای جز این نبود که ترجمه به نثر را برگزینم و به ناخواه، شکوه شاعرانه پارسی میانه را به روزمرگی و فرودستی نثر انگلیسی مدرن فرو کاهم. امّا به ناگاه، نظر در سنّت نقاّلی ایرانیان راه نویی در پیش چشمانم نهاد. شاهنامه همیشه دوگونه حضور در فرهنگ ایرانیان داشته است. یکی همچون متنی که دربار شاهان رونویسی می شده و در کانون توجه اهل ادب می نشسته است، و دیگری بسان جُنگی از داستان ها که پیوسته به زبان خاص نقالانِ راه نورد بازگفته و از نو زنده می شده است. روایت نقالان بیشتر در کالبد نثر ریخته می شود اما گهگاه، در اوج ماجرا، شاه نکته ای از داستان به رشته ی نظم کشیده می شود. همچنان که کومیکو یاماموتو (Kumiko Yamamoto) درکتاب گرانقدر خویش، «زمینه شفاهی شعر حماسی پارسی» می آورد، «نثر به کار بازگوئی یک داستان می آید و نظم پاره های گوناگون یک نقل خوانی را به هم می پیوندد. . . در ساختار روایی نقالی نیز نظم، که گهگاه پدیدار می شود، به کارتهییج عواطف شنوندگان در لحظه های حساس، بازگویی افکار و احساسات قهرمانان داستان و یا جمع بندی و نتیجه گیری ازداستان می آید. ازین رو کارکرد نظم را می توان درجلب توجه شنوندگان ودرآفرینش ضربآهنگی تازه در روند روایت نثرگونه شمرد.» (لیدن، 2003، ص 28) نقالان گاه همان بیت های شاهنامه را نقل می کنند و گاه روایت های خاص خویش را از آن جانشین سروده های فردوسی می کنند؛ روایت هائی که سراینده توس هرگز آنان را نسروده بود. ازهمین روی اگر آن چه را نقالان برزبان می آورند برنویسیم حاصل نظمی آمیخته به نثر است، یعنی متنی که بیشتر به زبان نثر نگاشته شده امّا از نظم نیز در لحظه هائی بهره برده. نثر آمیخته به نظم شیوهای آشنا درادب پارسی میانه است و گلستان سعدی شاید آشناترین نمونه آن باشد. قالب های ادبی اروپائی میانه نیزبا این سبک یکسره بیگانه نیستند. شاید بهترین نمونه های اروپائیآن «دلداری فلسفی»(De Consolation Philosophae)، اثربوئیتوس(Boethius) و «زندگی نوین»(La Vita Nuova) ، نوشته دانته باشد. ترجمه شعر پارسی میانه در قالبی که در هردو شیوه ی سخنوری پارسی و اروپائی به چشم می خورد کاری بود که دست کم تا حدی ویژگی های ادبی متن اصلی را نگاه می داشت.

دلیل دیگری نیز در کار بود که من راه و رسم روایتگری نقالان را برگزیدم. بازخوانی های نقالان از روایت های شاهنامه همواره نماد روشنی از حضور این روایت ها در زندگی همگانی در فرهنگ ایرانی بوده است. در ترجمه ی شاهنامه به زبان انگلیسی من برآن بوده ام که متنی نه برای محققان و متخصصان بلکه برای شماری گسترده از خوانندگان غیرمتخصص، و نه توده های مردم، فراهم آورم. زیرا به نظر من امروز در هیچ فرهنگی متن های ادبی سده های میانه در کام مردمان کوچه و بازار شیرین نمی افتد. ما میراث ادبی قرون گذشته را نه در شکل ناب و اصیل آن بلکه در قوالب تصنعی و بازاری آن می پسندیم. با این همه، هنوز هم گروهی از خوانندگان جوان، و نه الزاماً محقق، هستند که آشنائی با آثار اصلی نویسندگان و سرایندگان کلاسیک را می طلبند. از همین رو، من این ترجمه را برای آنان -که شمارشان سخت رو به کاهش است- فراهم آورده ام و نه برای اهل تحقیق ادبی که خود به متون اصلی گوناگون دسترسی دارند. برای چنین خوانندگانی روش نقالان پارسی که تلفیق مردم پسندی از روایات شاهنامه است روشی درخور می نماید.

امّا نباید مدعی بود که دراین شیوه ترجمه گری چیزی از دست نمی رود. نثر آمیخته به نظم آشکارا میان پاره های موزون سخن و آن چه به زبان نثر می آید تفاوت می نهد و این مفهوم را القاء می کند که بخش های منظوم دلنشین ترند. اثری یکپارچه منظوم اپراهای سده نوزدهم را می ماند که در آنها هر واژه در جایگاه ویژه ی خویش و در پیوند با نوای ارکستر نشانیده شده است. نثر آمیخته به نظم، اما، مانند اپراهای سده ی هجدهم است که درآنها تک خوانی را (که معادل بخش خواندن شعر در نقالی است) موسیقی همه همنوازان همراهی می کند و بخش های دیگر آواز تنها با نغمه های هارپسیکورد آمیخته می شود.

به هر تقدیر، اثری را با قالبی خاص به اثری در قالبی دیگر درآوردن نیازمند این گزینش مترجم است که چه بخش هائی از اثر اصلی در ترجمه نیز باید به نظم باشد و برای چه بخش هائی ترجمه به نثر نیز کفایت می کند. گاه چنین گزینشی چندان دشوار نیست. برای نمونه، در داستان هائی که حاوی گفت و گوهای طولانی و کنایه آمیزاند من روایت را به نثر و گفت و گوها را به نظم درآوردم. در داستان تاجگذاری بهرام گور، وی که ناشناس سفر می کند، گذرش به خانه مردی نادار می افتد و درآن پناه می جوید. سخنان صاحبخانه را که مُقطّع، پرنیش و پرخاشگرانه است درترجمه به نظم درآوردم ومتن داستان را به نثر:

دست و پای بهرام خسته و رنجور بود. به زیر آمد و نگاهی به سراپای خانه انداخت. گرچه روی زمین اش را سرگین گوسفندان فرش کرده بود اما ساختمان بزرگ و جادار می نمود. بهرام به صاحبخانه گفت: تو مرد مهمان نوازی به نظر می آیی. بستری بگستر که به رویش بیاسایم:

چنین داد پاسخ که بر میزبان
به خیره چراخندی ای مرزبان
نه افکندنی هست ونه خوردنی
نه پوشیدنی و نه گستردنی

The man replied, "Why are you mocking me?
There are no carpets here, as you can see,
And there's no food here either-you had best
look for another place to eat and rest

بهرام گفت: دست کم بالشی برایم بیاور که چندی برآن تکیه کنم.

بدوگفت کایدر نه جای نکوست
همانا ترا شیر مرغ آرزوست

The man replied, "A cushion! That's absurd,
you might as well expect milk from a bird!"

بهرام سری تکان داد و گفت: باری پس شیر گرمی برایم فراهم ساز و اگر هست پاره نانی همراه آن کن.

چنین داد پاسخ که ایدون گمان
که خوردی و رفتی، بزی شادمان
اگر نان بدُی درتنم جان بدُی
اگر چند جانم به از نان بدُی

"Pretend I gave it you," the man replied,
"And that you ate it and felt satisfied:
If there was bread to eat, then I assure you
You'd see a healthier host stood here before you."

بهرام پرسید: اگر گوسفندی نداری چگونه است که خانه ات پر از سرگین گوسفندان است؟

چنین داد پاسخ که شب تیره گشت
مرا سر زگفتار تو خیره گشت
یکی خانه بگزین که دارد پلاس
خداوند آن خانه دارد سپاس
چه باشی به نزدیکی شوربخت
که بسترکند شب زبرگ درخت
ز زر تیغ داری و زرین رکیب
نباید که آید زدزدت نهیب
چو خانه بدین گونه ویران بود
گذرگاه دزدان و شیران بود
"
It's dark already, look!" the owner said
, "This talk of yours has muddled up my head.
Go choose a house where they can entertain you
And where the owner will be happy to detain you
Why stay with some unhappy wretch who grieves
For his bad luck, and has to sleep on leaves? You have a gold sword, and gold stirrups too,
You don't want thieves to come and frighten you.
A house like this attracts such dangerous men,
And lions might well choose it as their den."

بهرام گفت: اگر دزدان تیغ مرا بربایند کسی ترا سرزنش نخواهد کرد.

کدیور بدو گفت ازین در مرنج
که در خان ما کس نیابد سپنج

The man replied, "Enough of all this chatter;
No one stays in this house; that ends the matter!"

بهرام پای فشرد که: چرا پیرمردی چون تو باید از همراهی من به رنج آید؟ به هر روی ترا رادمردی چندان هست که جام آب گوارائی در کف من نهی.

کدیور بدو گفت کاین آبگیر
ندیدی فزون از دو پرتاب تیر
همانا ندیدی تو درویش مرد
زپیری فرو مانده از کارکرد

He said, "Go back two bow shots and you'll see
A pond-drink all you want. Stop bothering me,
It's obvious I'm old, worn out, and poor,
Too weak to earn my living anymore."

بهرام در پاسخ گفت: اگر مهتر نه ای، با دیگران از درآشتی درآ. نام تو چیست؟

چه نامی؟بدوگفت: فرشید وَرد
نه بوم ونه پوشش نه آب ونه خَورد

He said, "My name is Farshidvard, and
I've No clothes or food to keep myself alive."

بهرام پرسید که چرا برای کسب روزی دست به کاری نمی زنی؟

کدیور بدو گفت : پروردگار
سرآرد مگر برمن این روزگار
چرا آمدی در سرای تهی؟
که هرگزمبادت مِهی و بِهی

He said, "I pray for my release; I pray
You'll leave my ruin and be on your way.
What's brought you to this empty house? It's clear
There's never any wealth or welcome here!"

فرشید ورد پس ازین بنای گریه وزاری نهاد چنان که صدای ناله و فریادش شاه را از خانه گریزاند. پس از چندی همراهان بهرام از راه رسیدند و او خنده زنان برحال آن پیرمرد شهر را ترک گفت.

در داستان دیگری همانند این، بهرام در خانه ی گوهر فروشی منزل می کند که دختری نوازنده و موسیقی دان دارد. من این جا پاره ی اصلی داستان را به نثر ترجمه کردم و تنها سرودهای آن دخترک را به نظم برگرداندم. در نمونه هائی ازین دست، تمایزی ظریف میان روایتگری و نقل قول مستقیم یا میان سخن گفتن و سرود خواندن در متن اصلی هویداست؛ تمایزی که راهنمای من برای ترجمه آن پاره ها به نثر یا نظم شده. امّا گاه متن اصلی چنین تفکیک و تمایزی را باز نمی نماید و در نتیجه تصمیم گیری در باره نوع ترجمه آسان نیست.

مترجم شاهنامه با مشکل ویژه ای نیز دست و گریبان است که به موضوع کلی داستان های آن باز می گردد. برای مترجم آسان تر می بود اگر در زبانی که اثر به آن ترجمه می شود میراثی از واژگان و تعبیرات مناسب برای برگردان تم ها و مفاهیم آمده در اثر اصلی وجود داشت. جان مایه ی شاهنامه حماسه است و حماسه سرائی به ناچار به روایتگری رزم و ستیز می پردازد. با آن که تاریخ انگلستان نیز پر از آشوب و جنگ بوده است، حماسه رزمی در تاریخ زبان انگلیسی در قالب سنتی نظم سروده نشده. به دیگر سخن، تاریخ ادب انگلیسی از «نظم حماسی» بی بهره است. نزدیکترین نمونه به یک حماسه رزمی را شاید بتوان در Beowulf (افسانه رزمی قرن دوازهم) باز جُست که آن هم به زبان انگلوساکسون سروده شده و نه انگلیسی و افزون برین تنها بخشی از آن حماسی است و به هیچ رو نمی توان آن را حماسه ای رزمی نامید. در زبان انگلیسی حماسه واقعی همان بهشت گمشده Paradise Lost، اثر جان میلتون، است امّا آن هم نه یک حماسه ی عرفی بلکه حماسه ای دینی است گرچه ستیز فرشتگان را به پیروی از سبک هومر (Homer) و ویرجیل (Virgil) به هرشته تقریرمی کشد.

سال هاپیش،من نقدی بر[ The Oxford Book of War Poetryدفتر اشعار رزمی آکسفورد] نوشتم و درآن یادآور شدم که کمابیش همه شعرهای این دفتر نه درمدح جنگ که در قبح آن سروده شده اند. درواقع، همزبان انگلیسی از ابزار واژگانی لازم برای بازنمائی جنگ بی بهره است و هم روحیه ی کنونی انگلیسیان ستایش جنگ و جنگاوری را، آن چنان که در نوشته های هومر و ویرجیل و یا در Icelandic Sagas ]افسانه های ایسلندی ] و درشاهنامه فردوسی آمده است، برنمی تابد. زبان شاعرانه انگلیسی با تعابیر جنگی بیگانه است و وجدان اخلاقی فرهیختگان انگلیسی زبان نیز به جنگ بسان یک فاجعه و دست بالا همچون شرّی اجتناب ناپذیر می نگرد. ما غربیان به نوشته ای که جنگ را بستاید بدگمانیم و حتی اگر در شعر نیز با چنین ستایشی روبرو شویم چون سازگار با ارزش های خویش نمی یابیم در پی قرینه ای در متن می افتیم تا به یاری آن راه را بر تعبیرهای دیگر بگشائیم و همان قصدی را که با پیشداوری های ما سازگارست به شاعر نیز نسبت دهیم. من براین نکته آگاهم و، به عنوان مترجم فردوسی، از آن بیزار. اما نه آن آگاهی و نه این بیزاری مرا از این که فرزند زمانم هستم رها نمی کند. از همین رو، برایم سخت دشوار است که ساحت جنگ و کشتار را در ابیات پرشور بنشانم و باید اقرار کنم که در ترجمه شاهنامه به نظم نیز چنین کوششی نکردم و از صحنه های پرشور جنگ که در آن بسیار است تنها شماری اندک را به نظم برگرداندم. بنابراین، پرسشی به جاست که چرا من به ترجمه کردن شاهنامه دست برده ام؟ ونتورث دیلون (Wentworth Dillon)، شاعر سده هفدهم، در «رساله ای درباره ی شعر ترجمه شده» خطاب به مترجمان آینده می نگارد: «برای ترجمه، کار مؤلفی را چنان برگزین که دوست برمی گزینی.» یعنی نویسنده ای را برای ترجمه انتخاب کن که کارهایش پسند تو و حسّاسیت هایش خوشایند تو باشند. من که هنگام ترجمه ی بیت های جنگ و جنگاوری خویش را همدل سراینده آنها نمی یابم از چه رو باید به ترجمه شاهنامه فردوسی رو کنم؟ پاسخ این پرسش را باید در این واقعیت جُست که گرچه پاره ای از شاهنامه را شعرهائی در ستایش جنگ و جنگاوری سامان داده اند، امّا شمار چنین بیت ها نسبت به کل ابیات شاهنامه اندک است و به هرحال به گونه ای سروده شده اند که نشان اعتقاد یا تعهد شاعر به کسی نیست. سروده های فردوسی در بزرگداشت رزم و رزم آوران موزون و معتدل اند و به نظر من در شور و گیرائی به آن چه وی در باره معنا و پیامدهای جنگ سروده نمی رسند: در سوگ کشتگان، خسران ناشی از جنگ، آگاهی غمبار به ناگزیری جنگ در تقدیر آدمیان، یادآوری شکوه و شرافت از دست شده که برای شاعران اروپائی و پارسی به یکسان آشنایند. زبان انگلیسی با چنین تم هائی بیگانه نیست و من در این گونه اشعار فردوسی است که خود را با او همدل می یابم و از همین رو تا آن جا که ممکن بوده همان ها را در قالب شعر به انگلیسی برگردانده ام.

اشاره کردم که شمار بیت ها در شاهنامه فردوسی به تقریب ده بار بیش از آنِ منطق الطیر است، امّا ترجمه ی من از شاهنامه به هیچ رو ده برابر ترجمه من و افخم دربندی از کتاب عطار نیست زیرا پاره هائی از شاهنامه را در ترجمه کنار نهاده و از بخش های دیگری نیز تنها فشرده ای را ترجمه کرده ام و در این کار از همان منطقی پیروی کرده ام که در ترجمه بیت های شاهنامه به نثر یا نظم. به طور کلّی، در ترجمه یک رویداد قطعه ای از آن نکاسته ام و اگر گاهی پاره ای بیت ها را کنار نهاده ام دلیلی جز پرهیز از ترجمه ی بیت های تکراری نداشته ام. برای نمونه، در روایت شاهان متاخر، بیت های بی شماری در پندهای پادشاهان و سخنانشان به وقت تاجگذاری یا در بستر مرگ آمده است. بسیاری از این اندرزها تکراری اند و از این رو در کار ترجمه برخی از آن ها کنار نهاده شده اند. این کار البته ساختار شعر فردوسی را دستخوش دگرگونی می کند و به جاست که خواننده از چنین نکته ای باخبر باشد. به هر روی، حوصله ما امروزیان در شنیدن پند و اندرز تنگ تر از آنِ گذشتگان ما در سده های میانه است و از این روی من به وقت ترجمه نمی توانستم دامنه ی صبر خواننده ی عمومی را بسیار فراخ بپندارم. برعکس، در ترجمه روایت های بزرگ شاهنامه، از آن جمله، داستان سیاووش یا ماجرای اسفندیار، از ترجمه کردن هیچ بیتی تن نزده ام. به ویژه در برگردانیدن آن بیت ها که به شرح احوال درونی قهرمانان و دو راهی ها و بن بست های اخلاقی آنان باز می گشت وسواس بی اندازه به خرج داده ام، زیرا این بیت ها از زیباترین و بی بدیل ترین پاره های شاهنامه اند.
همان گونه که از گفتار پیشین برمی آید، من بخش هائی از سروده ها را که عمدتأ در باره جنگ و جنگاوری اند کنار گذاشته ام. مهم ترین نمونه از این دست داستان «دوازده رخ» است که به جنگ های کیخسرو با تورانیان می پردازد. گویا احمد شاملو برآن بوده است که این داستان قلب روایات فردوسی است. این نکته نشان می دهد که چگونه دو خواننده فریفته شاهنامه می توانند از دو نگاه یکسره متفاوت درباره اش داوری کنند. این داستان که من از ترجمه کردن آن چشم پوشیده ام بسیار تکراری است (البته این تکرار آگاهانه رخ داده اما به هر روی این آگاهی از واقعیت تکراری بودن آن از نظر خوانندگان امروزین نمی کاهد) و در شرح ماجرا سطحی و در چیرگی طلبی بر تورانیان به شدت نژادپرستانه. مانند چنین قطعه ای را می توان در نوشته های حماسی و قوم محور در سرتاسر جهان بازیافت. ولی تا جائی که می دانم هیچ حماسه سرای دیگری نیست که همتای داستان سیاووش یا قصه اسفندیار به خامه آورده باشد. چنین بود که در گیرودار گزینش میان دوازده رخ و داستان سیاووش و اسفندیار از ترجمه نخستین چشم پوشیدم.

پیش تر از «حماسه سرائی قوم پرستانه» سخن گفتم و بسا که چنین ترکیبی حشو زائد جلوه کند زیرا هر حماسه ای بنا برتعریف قوم محور نیز هست. این سخن بی بهره از حقیقتی نیست ولی، همچنان که در برخی مقاله ها نوشته ام، آب و رنگ قوم گرائی تنها در بخشی از حماسه سرائی فردوسی در شاهنامه به چشم می خورد. به تقریب همه قهرمانان بخش اساطیری شاهنامه از مادرانی انیرانی زاده شده اند. هم اینان به داستان های اساطیری فردوسی روح می دمند و از آن جا که اغلب به دسیسه خویشان ایرانی خویش جان می بازند می توان گفت که از سوئی غیرایرانیان به قهرمانان اساطیری جان می دهند و از سوی دیگر ایرانیان اند که جان از آنان می ستانند. چنین دید و داستانی را کجا قوم محور می توان نامید؟ افزون براین،حماسه سرائی به طور سنتی با روح پدرسالاری و ستایش مردانگی همراه است. امّا همان گونه که در جائی گفته ام، شاهنامه و به ویژه بخش اساطیری آن، زنان بسیاری را از آن رو می ستاید که مهار زندگی و سرنوشت خود را به کف اراده و تدبیر خویش گرفته اند. پرداختن به احوال درونی قهرمانان و برکشیدن بیگانگان و بزرگداشت زنان که به دور از راه و رسم حماسه سرایان است همه در بهترین روایت های حماسی شاهنامه به چشم می خورند. همین پیچ و خم های ساختار حماسی شاهنامه است که بر عظمت و سترگی آن می افزاید. من وقت بسیار صرف ترجمه لحظاتی کرده ام که فردوسی چنان مفاهیمی را کانون توجه خویش قرار داده است و به ناچار روایاتی چون داستان «دوازده رخ» را، که در کالبد سنتی حماسه سرائی می گنجد، رها ساخته ام.

با این همه، از این واقعیت که شمار بیت ها در ترجمه ی منظوم من بسی کمتر از آنِ متنِ اصلی است به سادگی نباید گذشت. شمار بسیار بیت ها و حجم بزرگ روایت ها پاره ای گوهری ازهویت برخی آثار بزرگ، ازآن جمله شاهنامه است. «داستان گنجی» (The Tale of Genji)، «مهابهاراتا» (Mahabharata)، و «درجستجوی زمان های از دست رفته» (A La rechrche du temps perdu) نمی توانند کوتاه شوند و باز همان که هستند بمانند. غزل، چون چکیده ای از احساسات و عواطف انسانی، برای ما نمونه والای شعر شمرده می شود، حال آن که ابیات حماسی در حیطه ذوق و تجربه ادبی ما قرارنمی گیرد. شلایرماخر (Friedrich Ernst Schleiermacher، در رساله مهم خویش در باره هنر ترجمه برآنست که بهترین مترجمان آنانند که دست خواننده را در دستان نویسنده نهند نه آن که نویسنده را به سوی خواننده برانند. من، امّا، به جبر بازار کتاب و در اندیشه بهترین راه صرف وقت، دستم آن جا که مربوط به درازای ترجمه است فردوسی را به خانه خوانندگان آورده ام و چون شلایرماخر خوانندگان را به آستان وی رهنمون نشده ام و بدیهی است با چنین کار معانی و نکته هائی را قربانی کرده ام که کم ترین آن ساختار توبرتوی سخن فردوسی است که همه جا بر شگرفی جان مایه روایت ها افزوده. برای نمونه، پایان ناگریز و غمبار نبرد رستم و اسفندیار شگرفی خویش را وامدار ذهن و خاطره ی خواننده ای است که با رستم در جنگ های بی شمارش در نگه داشت تاج و تخت کیانی به میدان رفته است. نیز ژرفا و تأثیر بخش پایانی این داستان در گرو درک خواننده از حقیقت تاریخی چند پهلوئی است که در درون پرپیچ و خم روایت نهفته است. تلخیص ودرهم فشردن شاهنامه این هردو تجربه را از خواننده انگلیسی زبان دریغ می کند. ترجمه ی گزیده ای از شاهنامه، به ویژه در کالبد نثر، همانند بازنویسی و خلاصه کردن «دائره» (Ring) اپرای طولانی واگنر به یک ساعت است.چه بسا که بازنویسی درخشان ازکار درآید و تلخیص آن به شیوه استادانه ای سامان یابد، امّا کیست که بتواند ادعا کند چیزی ازکف نرفته است؟ به این ترتیب، شاید خواننده به این نتیجه رسد که من به جای ترجمه کار فردوسی شاهنامه خود را باز نوشته ام. امّا واقعیت این نیست زیرا هرآن چه در ترجمه من آمده از فردوسی است. من چیزی برآن نیافزوده ام و گاه که به اندک دگرگونی ای توسل جسته ام نه در ماهیت که در تأکید بوده است. به راستی مترجمی نیست که بتواند متنی را بی کم و کاست به زبانی دیگر برگرداند. مهم آن است که به حضور ناگزیر خود در متن ترجمه شده آگاه باشد و آن را به نحوی جبران کند. مترجم آرمانی باید بتواند، چون باربد در پس برگ های درختان، خویش را در پسِ برگه های ترجمه پنهان کند. امّا به هر روی، نه او در روایتگری و نه باربد دررامشگریه هیچ یک «آوای خویش» را پنهان نمی توانند کرد. سال ها پیش استاد راهنمای دانشگاهم پرسید چرا ادب پارسی میانه را برگزیده ام و من بی پروا پاسخ گفتم که آرزو دارم تا آرتوروالی(Arthur Waley) زبان پارسی باشم. وی برترین مترجم انگلیسی ادب ژاپنی و چینی میانه در نیمه ی نخستین سده بیستم است. برگردان او از داستان شگرف ژاپنی، قصه گنجی (The Tale of Genji) وترجمه ای که ازغزل های سنتی چینی و بسیارمتن های دیگر فراهم آورد نسخه های روانی از این آثار را در دسترس خوانندگان انگلیسی زبان نهاد و بی درنگ راه را برحضور ادب ژاپنی و چینی میانه در مغرب زمین گشود. برخی پژوهندگان این خرده براو گرفته اند که بیش از حد تسلیم ذوق و پسند مغرب زمینان بوده است. امّا واقعیت آن است که آثار وی خوانندگان و مشتاقان بسیاری یافته و بی شک چیره دستی او در ادب انگلیسی نیز مسیر این کامیابی را بر وی هموار تر ساخته است. امید من آنست که بتوانم ترجمه خویش از شعر پارسی را با خوانندگانی از این دست در میان آورم.

من یک کتاب و نیز مقاله هائی در باره ی شاهنامه نوشته ام و در مقام یک پژوهشگر ادبی نوشته هایم را به نقد دیگر پژوهندگان سپرده ام. درین ترجمه ام امّا، نه ردای یک پژوهشگر، که قبای عاشقانِ ادب برتن کرده ام؛ شاعری پیشه کرده و دل به زیبائی سخن فردوسی و آن صنعت ها که در عبارت کرده است بسته ام. گفت و گوی خویش را که با قصه ی باربد آغاز کردیم با یاد وی نیز به پایان می بریم. آوردیم که یکی ازبرترین پاره های شاهنامه سوگنامه سرائی های آن است. در کار فردوسی سوگواری برای یک تن به سوگواری برای یک تمدن و زوال شکوهِ انسانی اش می انجامد و شکنندگی زندگی ها و بی عهدی زمانه را پیش چشم می کشد. من سخن خویش را با ترجمه منظومی از سوگنامه ی باربد برای پادشاه خویش خسرو پرویز به پایان می برم.

همی گفت الا ای ردا خسروا
بزرگا سترگا دلاورگًوا

کجات آن بزرگی وآن دستگاه
کجات آن همه فرّوبخت وکلاه

کجات آن همه برزوبالای وتاج
کجا آن همه یاره و تخت عاج

کجات آن شبستان ورامشگران
کجات آن دژ و بارگاه سران

کجات افسر و کاویانی درفش
کجات آن همه تیغ های بنفش

کجات آن سرافراز جانوسپار
که با تخت زر بود وبا گوشوار

کجات آن سرخود وزرّین زره
زگوهر فگنده گره بر گره

کجات اسب شبدیز زرّین رکیب
که زیر تواندر بدی ناشکیب

کجات آن سواران زرّین ستام
که دشمن شدی تیغ شان را نیام

همه گشته ازجان تو نا امید
کجات آن هیونان وییل سپید

کجات آن سخنگوی شیرین زبان
کجات آن دل ورای روشن روان

زهر چیز تنهاچرا ماندی
زدفتر چنین روزکی خواندی

مبادا که گستاخ باشی بدهر
که زهرش فزون آمد از پادزهر

پسرخواستی تا بود یار و پشت
کنون ازپسربختت آمد بمشت

ز فرزند شاهان به نیرو شوند
زرنج زمانه بی آهو شوند

شهنشاه رافرّونیرو بکاست
چوبالای فرزنداوگشت راست

هرآن کس که اوکارخسروشنود
بگیتی نبایدش گستاخ بود

همه بوم ایران تو ویران شمر
کنام پلنگان و شیران شمر

سرتخم ایرانیان بود شاه
که چون اونبیند کسی تاج وگاه

شد این تخمه ویران و ایران همان
برآمد همه کامه بدگمان

فزون زین نباشد کسی راسپاه
زلشکر که آمدش فریاد خواه

گزند آمد از پاسبان بزرگ
کنون اندرآید سوی رخنه گرگ

بشیروی گویند بی شرم شاه
نه این بد سزاوار این پیشگاه

نباشد سپاه تو هم پایدار
چوبرخیزد ازچارسو کارزار

روان ترا دادگر یار باد
سر بد سگالت نگونسار باد

بیزدان و نام تو ای شهریار
بنوروز و مهر و بخرّم بهار

اگردست من زین سپس نیزرود
بسازد مبادا بمن بر درود

بسوزم همه آلت خویش را
بدان تا نبینم بداندیش را

ببرّیدهرچارانگشت خویش
بریده همی داشت درمشت خویش

چودرخانه شدآتشی برفروخت
همه آلت خویش یکسر بسوخت

O great Khosrow, great in your majesty,
In warlike pride, in magnanimity-
Where is that greatness now, your high renown,
Your glory and your throne and royal crown?
Where is your chivalry, your power, my king
Who sheltered all the world beneath your wing?
Where are your wives now, your musicians, all
The nobles who once thronged your audience hall?
Where now is Kaveh's banner, and the lords
Who flourished in the air their glittering swords?
Where are your valiant warriors and your priests,
Where are your hunting parties and your feasts?
Where is that warlike mien, and where are those
Great armies that destroyed our country's foes?
Where is your armor, wondrous to behold,
Studded with jewels, fashioned from shining gold?
Where is Shabdiz, your fiery stallion who
Galloped with such impatience under you?
Where are your glorious gold-shod cavalry,
Whose swords sought out one sheath-the enemy?
Where is that generous never-failing store
Of your largess? Your eagerness in war?
Where are the camels, horses, elephants?
Their howdahs, trappings and magnificence?
Where is that wise nobility of mind,
That eloquence, at once adroit and kind?
Why are you left deprived, in this sad state,
Who read you this page from the Book of Fate?
Once you desired a son-to be your friend,
A prop to your old age-and in the end
Grief came to you from him: a king's son gives
His father strength and shelter while he lives,
But to the king of kings this son brought pain
And his success destroyed his father's reign.
Count Persia as a ruin. as the lair
Of lions and leopards. Look now and despair,
You were the best of Sasan's line, no one
Will ever reign again as you have done,
And as your seed degenrates, this land
Degenerates beneath an alien hand.
It is the shepherd's fault when wolves descend
And ravage all the sheep he should defend.
God keep your soul, and may each enemy
Of yours die gebbeted in agony!
I swear by God above, my noble king,
By Mehregan, by New Year and the spring,
That if my hand plays any song again
I should be stricken from the roll of men.
I'll burn my instruments and never face
The enemies who've dealt you this disgrace.*


--------------------------------------------------------------------------------------------
*این نوشته ترجمه سخنرانی دیک دیویس، استاد ادبیات فارسی در دانشگاه ایالتی اوهایو، به زبان انگلیسی است که در 24 مارس 2004 در برنامه سخنرانی های نوروزی استادان ممتاز ایران شناسی- که هر سال به دعوت مشترک بنیاد مطالعات ایران و دانشگاه جورج واشنگتن در این دانشگاه برگزار می شود-ایراد شد. ترجمه این نوشته از علیرضا شمالی است.

منبع: fis-iran.org