PDA

مشاهده نسخه کامل : سرود بهار



ahmadpanah
03-10-2009, 09:29 AM
http://i40.tinypic.com/2ps3k45.jpg



بهار را باور كن

باز كن پنجرهها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يكپارچه آواز شده است
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن كرده ست
باز كن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگي با جگر خاك چه كرد
هيچ يادت هست
توي تاريكي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد
با سرو سينه گلهاي سپيد
نيمه شب باد غضبناك چه كرد
هيچ يادت هست
حاليا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي
تو چرا اينهمه دلتنگ شدي
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن.



*فریدون مشیری*

A.m.ir
03-21-2009, 11:32 PM
Believe in the Spring!
Fereydoon Moshiri


Open the windows
For, the kind breeze is celebrating the birthday of the beautiful flowers
And spring,
On each and every branches
Close to each young leaf,
Has turned on lovely candles!

All swallows have come back
Singing the lovely song of freshness

Our narrow street is filled with spring songs
And the cherry trees
Are all blossoms
To celebrate the birthday of every flower

Open the window my friend!
Do you ever remember
That a wild thirst burnt our earh,
And all the leaves faded away?
Do you ever remember
What the bad thirst did with the liver of the soil?

Do you ever remember
What the hands of the bad cold did with our grapvines,
And what the unkind wind did with our flowers
In the middle of the dark nights?

Do you ever remember that?

Now, believe in the miracle of the rain
And look at the generosity
In the eyes of the green meadow
And see the affection
In the soul of the kind breeze
That, with all her empty-handedness,
Is celebrating the birthday of the young flowers

The soil is alive again
Why have you turned into silent stones?
Why are you so frustrated?

open the windows
And believe in the spring!

Source: easypersian.com

A.m.ir
03-19-2010, 07:43 PM
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه‌های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ‌های سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه‌ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش بحال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش بحال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش بحال جام لبریز از شراب
خوش بحال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار
جامه‌ی رنگین نمی‌پوشی بکام
باده‌ی رنگین نمی‌بینی به جام
نقل وسبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تهی است؛

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ…




این شعر سخت به گوش ما، همه، آشناست. بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک؛ می بردمان تا افق های کودکی ها که پشت سر جاگذاشتیم. یا برای آن دیگری، یاد جوانی و عشق ورزی و دلدادگی اش را زنده می کند. خاطرات خانه، خانواده، پدر، مادر، برادر، دوست و... را. و خلاصه هرکس، از ظن خود با این ترانه نوستالژیک یار می شود.

اما بیش از همه - چنان که در خود شعر هم آمده- یادآور بهار است و خوشی های پررنگ نوروزی. «سرود بهار» سروده مرحوم «فریدون مشیری» است که در ادامه، خاطره سرایش این ترانه جاودانه را به قلم خود شاعر می خوانید.


***


بیست و چند سال پیش، ده- دوازده روزی به نوروز مانده، شبی تا صبح باران بارید و بامدادان، آفتابی درخشان، آخرین روزهای زمستان رفتنی و نخستین نشانه‌های فرا رسیدن فروردین را بشارت داد.

دو كبوتر سپید داشتیم كه در هوای صبح، نشاط می‌كردند و چند گلدان میخك، كه دانه‌های باران، بر برگ‌هایشان در نور آفتاب می‌درخشید.

همه چیز در حال شكفتن بود. صبح را تماشا می‌كردم، آسمان ‌آبی را، ابرهای سپید را، برگ‌های تازه از جوانه بیرون آمده بید را و بوی بهار را.

بی‌اختیار، آنچه را می‌دیدم و می‌چشیدم و حس می‌كردم، روی كاغذ آوردم:

«بوی باران، بوی سبزه، بوی خاك
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاك...»

یك بار آن را خواندم، دیدم تقریبا به شیوه طراحان - كه با چند خط طرحی می‌ریزند تا شكلی یا حالتی را بیان كنند- من هم با این چند كلمه طرحی از بهار پای در راه، در حقیقت نقاشی كرده‌ام و اگر چه حسرتم را با عبارت «خوش به حال روزگار» گفته‌ام اما هم این طبیعت زیبا و هم آن حسرت باید از احساس فردی و فضای خانه بیرون بیاید و در سطح وسیع‌تری بازتاب داشته باشد، ادامه دادم:

«خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها...»

شعر امروز با واقعیات ملموس زندگی سروكار دارد. طبیعت مژده فرا رسیدن نوروز و بهار را می‌دهد و باید به پیشواز نوروز رفت و در حد مقدور، مثل طبیعت نونوار شد، اما...

اما یاد میلیون‌ها نفر كه این نونواری برایشان آرزویی است و با یاد محرومیت‌ها و غم‌های دیگر و بلافاصله با یاد این راز جاودانه هستی كه باید «با دل خونین لب خندان آورد» و در عین تنگدستی باید «در عیش كوشید و مستی» و اینكه بالاخره، با همه بی‌نصیبی‌ها باید پا به پای نوروز شادی را دریافت و لحظه‌ها را رنگین كرد، نوشتم:

«ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌پوشم به كام...»

یك بار دیگر شعر را از ابتدا تا پایان خواندم. حرفی بیشتر از این نداشتم. می‌خواستم به همه گفته باشم در نوروز با آفتاب هم می‌توان مست شد...

این شعر، یك هفته بعد، در آستانه نوروز چاپ شد. سادگی و صمیمیت آن نظر عده‌ای را به خود جلب كرد، اظهار لطف‌هایی شد. از آن جمله، استاد «نظام العلما» استاد ممتاز خط، بیت آخر شعر را با خط درشت بر مقوایی كه دور آن تذهیب‌كاری شده بود، نوشتند كه نسخه‌ای از آن به من لطف كردند و گفتند نسخه‌های متعددی از آن نوشته و به دوستان یادگار داده‌اند.

چندی بعد استاد «فرهاد فخرالدینی» گفتند آهنگی به نام «سرود بهار» برای قسمت آغازی این شعر ساخته‌اند و خواستند به جای قسمت‌های بعدی - كه برای سرود طولانی است- چند سطر مربوط به نوروز، بر آن بیفزایم. این شش سطر بر آن مقدمه افزوده شد:

«به گلبانگ عید
گل سرخ شادی دمید
خوشا چهره باشكوه امید
بهاران خوش است
گل روی یاران خوش است
شكست غم روزگاران خوش است...»